
روزگارم این است :
دلخوشم با غزلی
......تکه نانی ، آبی
.........جمله ی کوتاهی
.............یا به شعر نابی
و اگر باز بپرسی گویم :
................دلخوشم با نفسی
....................حبه قندی ، چائی
.........................صحبت اهل دلی
...........................فارغ از همهمه ی دنیایی ...
گیله مردی میگفت : دلخوشی ها کم نیست
دهید مژده که فصل امتحان است، همه جا ورد زبان است، نقلی به هر مکان است، درسها قاتل جان است، چو شوی به هر بلا گیر و گرفتار و دهی تغییر رفتار و شوی چون گچ دیوار و دهی درهم و دینار و بسی چک پول بی کار و وگر ناله ی بسیار، نشود چاره ی این کار!
درس ها باید بخوانی چه بدانی چه ندانی، چه
من نه پیرم نه جوانم من نه پیدا نه نهانممن نه گوشم نه زبانم من نه اینم و نه آنممن نه از عالم هستی نه ز اوج و نه ز پستینه به هوشم نه به مستی چشم هوشیار جهانممن نه از مردم خاکم نه پلیدم و نه پاکم…نبض میلاد و هلاکم در درهای زمانممن نه غیرم و نه خویشم نه به خوابم نه پریشماز کی ام من ز چه کیسم مانده ام تا که بدانمبال سویش چو کشیدم سنگ زد من نپریدمدرد بامش بخریدم داغ پرواز به جانمتا صدایش بشنیدم قفل او گشت کلیدم
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود ... دلباخته ی سفر بود ... اما همسفر نداشت ...!
حکایت کسی است که زجر کشید ... اما ضجه نزد ... زخم داشت و ننالید ... گریه کرد ... اما اشک نریخت ...!
حکایت من ... حکایت کسی است که پر ازفریاد بود ... اما سکوت کرد تا همه ی صدا هارو بشنود ...!
تمام آرزوی من نقش بر آبه *** هر روز سرنوشت من رنج و عذابهآغوش تو برای من همیشه کم یابه *** دعای قلب عاشقم چرا بی جوابهتنها وقتی که شب تورو کنار من میاره تو خوابهعشق نمیخوابه ، تورو خواستن نمیخوابهآرزوی من و تو به هم رسیدن ، نمیمیره ، نمیخوابهبی تو خورشید نمی تابه *** یه عمره که دلم برات عاشق و بی تابهبی تو همه دنیا برام مثل سرابه *** دریای عشق تو کجاست ؟بی تو دل مردابه *** قرارمون تو رویاها کنار مهتابهتنها وقتی
